
دلم میخواد کمی از حال و هوای این روزها حرف بزنم. ما رفتیم مشهد و برگشتیم. سفر خوبی بود. من حاجاتم رو از امام رضا خواستم. ازش خواستم به برادرم کار خوبی بده، به پدر و مادر و اون سه فرد خاص زندگیم، به همسرم و برادرم به همه سلامتی بده. کاری کنه که آبرومند زندگی کنیم. دعا کردم برای سمانه، برای دختر خالم، برای همه و همه کسایی که توی ذهنم بودن. یه روز صبح خدا منو از خواب بیدار کرد و با همسرم و همسفرهام ر...
ادامه مطلب
سلام بعد از یه مدتی که غرق در خودم بودم دوباره دارم مینویسم. از زندگی و از هر چیزی که توی فضای ذهنم درحال عبور و مرور هست. مرداد ماه شد و من کلی کار نکرده دارم. کلی دلمو خوش کردم به اینکه میشینمو قلم به دست میگریمو همه ی نانوشته هایی که از اردیبهشت روی دوشم سنگینی میکنن رو مینویسم. ولی نمیدونم چرا هر لحظه از زندگی خودم رو با خیالات موهوم و حرفهای بیخود ناراحت میکنم. تقریبا خنده ی من زود محو میشه و خیلی زود از چیزهای بیخود و خصوصا از حرفهای دیگران حتی بچه ها هم میرنجم. دلیلش برای خودم هم نامفهومه. چرا؟احساس میکنم اعتماد به نفسم خیلی پایین اومده و باید کمی که نه خیلی زیاد روی خودم کار کنم. این ر...
ادامه مطلب
سلام امروز دهم اردیبهشت هست. من دیروز اومدم و تهران و خوشبختانه همه چیز داره خوب پیش میره. این چند وقت یکی دوتا از کارهای سنگین مربوط به پروژه هایی که قرار بود کار کنم انجام دادم. یه کار دیگه به کارهام اضافه شد و یه خوش شانسی مالی دیگه به روزهای بهاری من اضافه شد. الان میتونم یک سوم دیگه از بدهیهامو...
ادامه مطلب
سلام زندگی مشترک خدایا تو بزرگی و عظیمی، اصلا یه کارهایی میکنی که درک و تحلیل اون در توان انسان نیست: دو روز پیش (1 آذر 95) صبح زود حدود ساعت 7.30 با سرویس دانشگاه در راه دانشکده بودم. نم نم برف میبارید و هوا به شدت سرد بود. این روزا هوا خیلی سرده و سوز عجیبی داره. زیر یکی از پلهای بالا شهر تهران، کنار یک ستون خیلی بزرگ یک نفر کارتنی زیرش انداخته بود و روی سرش پتویی کشیده بود و نمیدونم اون زیر و توی اون هوای سرد به این انسان چه میگذشت. به این فکر میکردم که چرا مایی که انسانیم و نیمی از ما خونه های بالاتر از صد متر داریم، نمیتونیم یا نمیخوایم این افراد رو هم انسان حساب کنیم و حداقل گوشه انباری یا پارکینگ خونمون که شاید دو سه ماشین پارک شده جایی به این دست آدمها هم بدیم. یعنی واقعا ارزش یک ماش...
ادامه مطلب
این روزا همش میخوام خوب باشم ولی با کوچکترین حرفی اعصابم بهم میریزه و دهنم قفل میشه تا خدایی نکرده صدایی از من در نیاد، اینجوریه که همه چییز میاد تو قیافم تابلو میشه و همه فکر میکنن قهرم بعدا توضیحات کافی میدم...
ادامه مطلب