خدایا تو بزرگی و عظیمی، اصلا یه کارهایی میکنی که درک و تحلیل اون در توان انسان نیست:
دو روز پیش (1 آذر 95) صبح زود حدود ساعت 7.30 با سرویس دانشگاه در راه دانشکده بودم. نم نم برف میبارید و هوا به شدت سرد بود. این روزا هوا خیلی سرده و سوز عجیبی داره. زیر یکی از پلهای بالا شهر تهران، کنار یک ستون خیلی بزرگ یک نفر کارتنی زیرش انداخته بود و روی سرش پتویی کشیده بود و نمیدونم اون زیر و توی اون هوای سرد به این انسان چه میگذشت. به این فکر میکردم که چرا مایی که انسانیم و نیمی از ما خونه های بالاتر از صد متر داریم، نمیتونیم یا نمیخوایم این افراد رو هم انسان حساب کنیم و حداقل گوشه انباری یا پارکینگ خونمون که شاید دو سه ماشین پارک شده جایی به این دست آدمها هم بدیم. یعنی واقعا ارزش یک ماشین بیشتر از انسانه؟ آیا ماشین سرما رو حس میکنه؟ آیا اون آدم سرما رو حس نمیکنه؟ پس چرا ما به انسانهای جاندار اینقدر بیحرمتی میکنیم و به اجسام اینقدر بها میدیم. دنباله این فکر و خیالم به این جا میرسم که آیا این آدمهایی که بی تفاوت از کنار اون فرد گشتن در این مملکت اسلامی آیا نماز میخونن؟ آیا اینها برای امام علی، امام حسین و پیامبر عزاداری نکردن؟ آیا اونها به زیارت امام رضا نرفتن؟ مطمئنم رفتن و دیدن. حداقل یک نفر از اونهمه آدمی از کنارش بیتفاوت رد شدن حاج آقا یا حاج خانومی هستند. دارم به این فکر میکنم که دل انسانها در حال تبدیل شدن به سنگ هست چون نمیشه رفت حرم امام رضا و امام علی و برای امام حسین عزاداری کرد و بیتفاوت بود.
چند وقت پیش، حدود روزهایی دور و بر 23 آبان بعد از مدتها به وبسایت یکی از مادرانی که خاطرات دوقلوهای بسیار زیباشونو به همراه عکس و نوشته هایی دلنشین ثبت میکردند مراجعه کردم. همیشه به حال این مادر غبطه میخوردم چون از نوشته هاش میشد فهمید که چقدر احساس خوشبختی میکنه و چقدر خانواده گرمی داره. مادر مدتها بود پست جدیدی نگذاشته بود. ولی در پستی که در 18 آبان گذاشته بود خداحافظی تلخی با قل پسر خودش به اسم کیارش کرده بود. واقعا اون روز تا شب حالم بد بود که خدایا چرا این بچه مظلوم معصوم باید فوت کنه؟ خدایا بر این مادر چه میگذره؟ وقتی دخترش رو میبینه چقدر عذاب میکشه که پس قل این کو؟ چرا باید حقش از این 5 سال مادری و شکر خدا برای فرزاندش باید بوسه سرد کیارش باشه؟ نمیفهمم.
چند وقت پیش به این فکر میکردم که انسانها چقدر بالا پایین دارن و چقدر تفاوت در زندگی آدمها و سرنوشت اونها هست. یکی در کاخ ملکه الیزابت به دنیا میاد و جشنهای رنگین برای تولدش میگیرن و میشه گل سر سبد و هزار تا خبرنگار و رسانه به تصویر میکشن صحنه تولد رو، یکی در میدان مین کشور جنگ زده با هزاران استرس به دنیا میاد و کسی نمیگه این نوزاد یک انسان بود یا سنگی بود که از مادری گرسنه افتاد زمین.
دلم میخواد یه روزی به حکمت این کارهای خدا پی ببرم.
من هم روزهای خیلی بدی رو گذروندم! بد که میگم در حد توان خودم. گاهی احساس میکردم که دیگه نمیتونم تحمل کنم و گاهی زندگیم باهام ساخت و خیلی عالی شد! عالی که میگم در حد انتظارم. من خیلی بالا پایین شدم، به چشم خودم بی انصافی و بیعدالتی دیدم، به چشم خودم خون خوری دیدم، دیدم که گاهی حتی خانواده از صد هزار دشمن آسیب بیشتری وارد میکنن. به چشمم دیدم که یک مادر یعنی یک دنیا وفا و یک دنیا خواسته اما فقط برای بچش. به چشم خودم دیدم که برادر یعنی خون توی رگ یعنی همه زندگی من.
دلم میخواد صبرم زیادتر بشه، دلم میخواد بپذیرم همه بالا پایین شدنهای زندگی رو و اینکه خدایی هست که در معجزه خودش گفته که هیچ حقی رو ضایع نمیکنه. دلم میخواد یه روزی انقدر از این دنیا سهم داشته باشم که بتونم همه ناتوانهای اطرافم رو پوشش بدم. نذارم گوشه خیابون سرد بخوابند. دلم میخواد انسان باشم. بدون اینکه فکر کنم دنیای دیگری هست یا نیست و یا حساب کتابی خواهد شد یانه. میخوام فقط به انسان بودن فکر کنم.
برچسب:
نویسنده: کیان هاشمی