امروز دهم اردیبهشت هست. من دیروز اومدم و تهران و خوشبختانه همه چیز داره خوب پیش میره. این چند وقت یکی دوتا از کارهای سنگین مربوط به پروژه هایی که قرار بود کار کنم انجام دادم. یه کار دیگه به کارهام اضافه شد و یه خوش شانسی مالی دیگه به روزهای بهاری من اضافه شد. الان میتونم یک سوم دیگه از بدهیهامو تسویه کنم و خوشحالم.
دیروز صبح زود رسیدم تهران. شب توی قطار بودم. همسفرهای من خوب بودند ولی قطاری که باهاش اومدم افتضاح بود. خدمات صفر، راحتی صفر، هزینه دوبرابر! خیلی جالبه. تا ساعت یازده شب با همسفرها صحبت کردیم و گفتیم و خندیدیم. بعد خوابیدیم. خواب که چه عرض کنم. اصلا راحت نبود. صبح هم یک ساعت قبل از رسیدن مامور قطار وحشیانه و با کلید به در میزد و بیدار میکرد. بلاخره ساعت پنج و نیم رسیدیم تهران. یکم نشتم توی راه آهن تا هوا روشن بشه. حدود ساعت شش و ربع راه افتادم و دقیقا هفت انگشت ورود زدم. نشستم و کارهامو انجام دادم. با استادم جلسه داشتم که به خوبی برگزار شد و تکالیف سه ماهه من مشخص شد. بعد از اتمام جلسه با استادم نشستم پای کارهای کتابب و خوشبختانه تونستم جمع و جور کنم و یه گزارشی به اساتید بدم. خیلی هم گزارش خوب و راضی کننده ای بود.
تکلیف من روشن شده، سه جور کار دارم، کارهایی که با استاد خودم در موردش صحبت کردیم. کارهای مربوط به کتابی که داریم مینویسیم و کارهای مربوط به پروژه هایی که دستم دارم. باید یه برنامه خوب بریزم و بشینم تا خرداد کارهامو جلو ببرم. دلم میخواد خرداد که تموم میشه، طرح و کتاب و اون سه تا پروژه و دوتا مقاله تموم شده باشه و از تیر راحت برم سراغ کارهای پایان نامم.
این روزها خیلی دلم هوای داداشم و مامانم رو میکنه. دلم میخواد به غیر از درس بعضی وقتها پستهایی در مورد عزیزهای زندگیم داشته باشم. سری بعد میخوام در مورد مامان عزیزتر از جونم بنویسم که نمونه شاخصی از وفا، عاطفه، مهربونی، فداکاری و پاکیه.
روزهای بهاری زیبایی از خدا آرزو میکنم
برچسب:
نویسنده: کیان هاشمی