خرید بک لینک

تقریبا اواسط آبان ماه بود که رسما کار من تموم شد و جلسه گروه برای تعیین داور تشکیل شد. توی این جلسه دوتا داور داخل که یکیون دشمن خونی من بود و دو تا داور خارج تعیین شد. به هر نحو قرار شد من پایان نامه رو تحویل اساتید داور بدم و در نهایت تاریخ پیش دفاع مشخص بشه، این دشمن جان خونی که در روز پیش دفاع هم هیچی کم نذاشت بموقع تحویل رساله به من گفت که من نمیخواستم داوری شما رو بپذیرم. من هم ناراحت شدم و مقداری گلایه پیش مدیرگروه و استاد و این حرفا پیش اومد. خلاصه من تاریخ پیش دفاع رو ۲۳ آذر پیشنهاد دادم که مورد پذیرش قرار نگرفت، بعد تاریخ ۳۰ آذر رو پیشنهاد دادند که با توجه به اینکه مصادف بود با شب یلدا باز هم مورد موافقت قرار نگرفت. بعد مدیرگروه شخصا تماس گرفت و فرمودند ۷ دی باشه و من چاره ای جز پذیرش نداشتم. بلاخره ۷ دی قطعی شد، من سه شنبه ۳ دی راه افتادم و رفتم تهران و در خونه دوست عزیزم هلن ساکن شدم. روز چهارشنبه مفصل تمرین کردم و پنجشنبه و جمعه با هلن رفتیم خرید وسایل پذیرایی. خلاصه هلن پکهای پذیرایی رو درست کرد و شنبه ساعت ۸ صبح رفتیم دانشکده و اتاق کنفرانس رو آماده کردیم. بلاخره ساعت ۱۰ شد و همه اومدن و جلسه رسما شروع شد. من با اعتماد به نفس کامل سخنرانی کردم و به محض اتمام این دشمن خونی افتاد به جونم. بقیه داورها نظر زیادی نداشتند و کار رو خوب ارزیابی کرده بودند. به هر حال جلسه تموم شد و من یه کادوی قشنگ به پاس حمایتهای استادم خریدم و هدیه کردم بعد با هلیا رفتیم ناهار خوردیم و من شب با اتوبوس برگشتم. فرداش رفتم دانشکده اعضای بورد اومده بودن برای ارزیابی گروه. خلاصه اون روز هم بسیار خوش گذشت. بعد از اون من بسیار بی میل و با انرژی کم اصلاحات رو طبق نظر داورها انجام دادم.

حدود یک ماه و ده روز گذشت و من اصلاحات رو انجام دادم و بعد از هماهنگی با استادم برای داورها ارسال کردم. همون هفته رفتم تهران و از همه اساتید داور و مشاور و راهنما امضا گرفتم. بماند که واقعا سخت بود ولی خدا خیلی هواسش بهم بود. (لازمه که یادآوری کنم هرگز زحمات و همکاریهای خوب مشاورم رو فراموش نمیکنم) بلاخره روز دفاع برای ۲۶ بهمن مشخص شد. پنجشنبه عصر ساعت ۶ با قطار به سمت تهران رفتم و متاسفانه حدود ۲۶ ساعت توی قطار بودم و به علت مشکل فنی قطار به جای ۱۴ ساعت این مسیر رو در ۲۸ ساعت طی کردیم. وقتی رسیدم تهران جمعه شب بود و من فرداش ساعت ۲ ظهر دفاع داشتم و هنوز هم اسلایدهام آماده نبود. از راه آهن تا پونک خونه دوستم تاکسیها خیلی گرون میگرفتن و من با وجود خستگی مجبور شدم یک تیکه از راه رو تا ونک با اتوبوس برم با اون همه وسایل و بعد از اونجا تاکسی گرفتم و رفتم پونک، چقدر سرد بود. بلاخره مقداری تمرین کردم و شب نسبتا خوبی داشتم، صبح با تماسی که با استادم گرفتم و انرژی که به من داد خیلی سرحال شدم. زودتر رفتم میوه و نسکافه خریدم و رفتم دانشگاه. میوه ها رو آقایی که مسئول پذیرایی بود گرفتو شست و من هم میز رو چیدم و رفتم پیش استادم. میدونم که میدونست استرس دارم به خاطر همین تا آخر منو پیش خودش نگه داشت و حرف زدیم. لحظه دفاع رسید و من بدون استرس شروع کردم به گفتن. وقتی تموم شد همه داورها از من تعریف کردند و با نمره ۱۹.۹۴ دفاع کردم. چقدر استادم اشک ریخت و من خوشحال بودم.

بعد از دفاع رفتم و تنهایی برای خودم ناهار خوردم و بعد رفتم خونه دوستم. دو روز دیگه موندم تهران و کارهای فارغ التحصیلی رو انجام دادم و برگشتم. برگشتن همانا و شروع کرونا و تعطیلی دانشگاهها همانا.

خدایا ممنونم که بلاخره دقیقه ۹۰ هم که شده منو از این مهلکه دفاع راحت کردی.

نوشته شده توسط NiceMoon  | لینک ثابت |

برچسب: نویسنده: کیان هاشمی تاريخ: جمعه 21 شهريور 1399 ساعت: 16:26

صفحه بندی