دیشب صداش کردم و میگم خانواده من چه بی احترامی به تو کردن که یهو حالت بد شد. میگه من از رفتار تو ناراحت شدم که فیلم عروسی رو گذاشتی و جلو عقب میدادی پدر و برادرت داشتن نگاه میدادن! بعد پاشد رفت. منم چیزی نگفتم و خوابیدم. دیشب از خواب بیدار شدم و رفتم توی حال خوابیدم. اصلا انگار نه انگار که من وجود دارم. صبح هم پاشده میگه بریم دکتر، گفتم نمیخوام. پشتش رو کرد سمتم و پتو رو کشید روش. منم چیزی نگفتم. چند دقیقه بعد پاشد برای خودش نون خیس کرد و چایی گذاشت و صبحانه خورد.
یه تعارف هم به من نکرد که مثلا گلوم درد میکنه از چایی بخورم.
منم نمیخوام پررو تر از این بشه. تصمیم دارم بعد از اینکه از خونه رفت بیرون صبحانه کامل بخورم. ناهار درست کنم و قبل از اینکه بیاد خونه مال خودمو بخورم و به کارهام برسم. امروز میخوام سه تا کار نصفه نیمه که مونده رو انجام بدم و تموم بشه.
داره وانمود میکنه بدون من میتونه قشنگ بخوره و بخوابه و به کارهاش برسه. ماشالا به فوتبالش و کلاسش و ... منم باید همینطوری باشم. بسه دیگه اینقدر ضعف نشون دادن بابت چیزی که مقصر هم نبودم. تا هر جا بخواد ادامه بده منم ادامه میدم. تا حالا نشده بود جدا ازش بخوابم و حتی اگه از گرسنگی دل ضعفه میگرفتم نمیخوردم تا بیاد باهم ناهارو شام بخوریم. ولی ایشون خیلی راحت تونست جدا کنه. منم تبر میزنم. دلم نمیخواد کم بیارم.
برچسب:
نویسنده: کیان هاشمی