دیروز یازده بهمن نود و پنج، یکی از روزهایی بود که من خدارو کنارم به شدت حس کردم. روز قبل اومدم تهران و صبح ساعت پنج رسیدم راه آهن، یک ساعتی نشستم تا هوا کمی روشن بشه، ساعت شش آروم آروم از راه آهن اومدم بیرون و به سمت اتوبوسهای بی آر تی راه آهن تجریش رفتم. سوار شدم و رسیدم تا دم خیابون دانشکده. حس ترس و استرس و دلشوره حالم رو بد کرده بود(قسمتی از نگرانی هم مربوط میشد به اتفاقاتی که چند روز پیش افتاده بود). رفتم نمازخونه دانشکده تا کمی بخوابم. خوشبختانه در اون ساعت، یعنی یک ربع به هفت صبح دهها دانشجو در نمازخونه خوابیده بودند. تا نه و ربع خوابیدم و با سرفه هایی شدید و حالت تهوع از خواب بیدار شدم. دیگه کسی نبود. همه رفته بودند. من هم رفتم سایت، صبحانه خوردم و نشستم پای کارم. کم کم حس ترس و استرسم کمتر شد تا اینکه ساعت یک با استادم دیدار کردم. بعد از دیدن استادم و تحلیل سوالاتی که اساتید تحصیلات تکمیلی میتونند بپرسند به کل آدم دیگه ای شدم. انگار نه انگار که من دفاع پروپزال دارم. انگار خدا به من داروی مسکن روح تزریق کرد. خودم رو سپردم به خدا. کمی از پروپزال رو خوندم و سوالاتی رو که احساس میکردم میتونن ازم بپرسن با خودم مرور کردم.
با سرویس ساعت پنج برگشتم خوابگاه (قرار بود مثلا تا ساعت هفت بمونم)، دلم میخواست استراحت کنم. رسیدم خوابگاه، دوش گرفتم و بعد یادم افتاد که پروپزالها رو توی سرویس جا گذاشتم! انگار قرار نبود که من اون شب نگاهی به اونها بندازم.
شب رو خیلی راحت خوابیدم. به جز اون یکی دو باری که با سرفه شدید از خواب بیدار شدم. شب رو بدون استرس خوابیدم. صبح هم که بیدار شدیم حالم خوب بود و استرس زیادی نداشتم. عارفه هم توی این آرامش و کم شدن استرسم نقش مهمی داشت. شاید اگر عارفه نبود آرامشم دو چندان نمیشد.
بعد از یک صبحانه جزئی دوباره با سرویس به دانشکده رفتیم و من شروع کردم به تمرین برای جواب دادن به سوالاتی مثل، "من بیان مساله شما رو اصلا نفهمیدم"، "کار شما به چه دردی میخوره" و ...
کم کم داشتم آماده میشدم برای جلسه و همچنان آرام بودم. قبلا در آماده ترین حال ممکن هم استرسم هزار برابر این بود در حالی که در این مورد با وجودی که خودم هم از پروپزالم چندان راضی نبودم همه چیز خیلی خوب پیش رفت.
اضافه میکنم که: روزی که من پروپزالهام رو به رئیس آموزش تحویل دادم ایشون به من گفتن که مثل اینکه هفته آینده فقط شما دفاع میکنی، چون پروپزال دیگه ای برای ما نیومده و تاکید کردن که ساعت ده صبح در لابی منتظر باش. بعد از اینکه من پروپزالهای اساتید رو دادم، دشمن در حال پرینت پروپزالهای خودش بود. استادم به من گفت ایشون رو با یک بغل پروپزال پرینت شده دیدم انگار نمیخواد از تو عقب بیافته. و من همچنان نفر اول بودم و ایشون نفر دم. اما روز قبل از دفاع قضیه برعکس شد و آموزش به من گفت من نفر دوم دفاع میکنم چون ایشون زودتر پروپزال دادن. خیلی عجیب بود برای من! چرا باید چیزی رو که با چشم خودم دیدم عوض کنن و بگن اونطوری که دیدی نبوده. کمی ناراحت شدم و کمی هم خوشحال (چون فکر میکنم نفر اول باشی اساتید تاز نفس هستن و خیلی بهت گیر میدن). استادم گفت حتما حکمتی هست. توکل به خدا.
ایشون به عنوان نفر اول ساعت ده رفتن تا دفاع کنند. من یک ربع به یازده در لابی منتظر بودم تا ایشون بیان بیرون، استادم هم پنج دقیقه دیگه به من پیوستن. دکتر گ هم که سمت معاونت در هلال احمر رو دارن در لابی بودن انگار دفاع ایشون رو نرفته بودن ولی دفاع من رو میخواستن که باشن. یازده و ربع شد و ایشون نیومدن بیرون، قبلش مدیر گروه اومد بیرون و منو دید و بهم گفت اگه فلانی بهت گیر داد زیاد جوابشو نده، خودم میدونم باهاش چیکار کنم.
جلسه یازده و بیست دقیقه تموم شد و ایشون با قیافه عبوس ولی همچنان با اعتماد به نفس اومدن بیرون. عارفه پرسید چطور بود؟ اونم با ناراحتی گفت خوب بود و من از لحنش فهمیدم که حسابی شستشو دادن ایشون رو.
من و استادم رفتیم تو و با اعتماد به نفس جلسه شروع شد. انگار خدا هر چی دلشوره تو دلم بود رو با آب شست و برد. هر سوالی پرسیدن جواب دادیم. رئیس دانشکده، دکتر گ و معاون آموزشی و پژوهشی پشت من بودند استادم که ماشالله زبان شیوا و رسایی داره بعضی سوالات رو جواب دادن، خودم هم جوابهای محکمی به بعضی سوالات دادم که جمع خوششون اومد. با توجه به اینکه اساتید در جلسه اول خسته شده بودند ایرادهایی که به من گرفتند زیاد نبود. جلسه به خوبی برگزار شد و استاد راهنمای ایشون هم نتونستن از ترس مدیرگروه حرفی بزنن. گاها مدیر گروه با اون ابهتش نگاهی به من مینداخت و چشمکی میزد و میخندیدیم. انگار روی بال پروانه ها بودم. جلسه با خوبی و خوشی تموم شد و من خوشحال و خندان اومدم بیرون. همه به من تبریک گفتن و من احساس خوبی داشتم.
الان خیلی احساس بهتری دارم تا چند وقت پیش. الان وقتی دشمنها و استادهاشون رو میبینم تپش قلب نمیگیرم و ناراحت نمیشم. راحت نظر خودمو میگم و کاری به کارشون ندارم. احساس میکنم قطع ارتباط من با اونا که خودشون تمایل داشتند ایجاد بشه خیلی به نفع من شد. شاید اگه من باهاشون صمیمی بودم و مثل گذشته بودیم نمیتونستم پروپزالم رو به موقع بدم و به موقع و قبل از همه دفاع کنم. الان فکر میکنم که آدم باید خودش پیش قدم بشه و آدمهایی رو که به ظاهر دوستن ولی از صد تا شمن بدتر هستند رو از زندگیش پاک کنه. مثل یه دندون لقی که نه به دردت میخوره و نه به کارت میاد باید این درد رو یه باره تحمل کنی و بکشی و بندازی دور. و خدا خودش میدونه کیا رو با پای خودشون از زندگیت بیرون کنه.
خدایا شکرت. میخوام برم و بشینم و حسابی برای آزمون جامع بخونم. باید از این یکی هم سربلند بیرون بیام.
پ ن: تصمیم گرفتم دیگه به هیچ استادی و دانشجویی توی این دانشکده کاری نداشته باشم. از کسی به کسی حرفی نزنم. سالم و سلامت بیام و برم و درسم رو تموم کنم. اصلا دلم نمیخواد توی حاشیه باشم.
انشالا روزی باشه که از پایان نامه دفاع کنم.
برچسب:
نویسنده: کیان هاشمی