دلم میخواد بنویسم! عجیب حس نوشتن دارم! البته میگن دکترها اهل نوشتن نیستن! ولی من دلم میخواد بنویسم، چیزایی رو که خیلی دوست دارم خیلی هم خوش خط مینویسم. نوشتنم محدود به این وبلاگ نیست. من مقاله مینویسم، پروپزال مینویسم، پایان نامه مینویسم و از همه مهمتر یه دفترچه قرمز رنگ خیلی زیبای پاپکو خریدم که برنامه زندگیمو با خودکارهای رنگارنگ زبرا توش مینویسم و بعد از اینکه با موفقیت از برنامه خارج شدم یه خط زیباتر روی اون میکشم که تمام شد!
در نوشته های پیشین به خودم قول داده بودم یه عده آدم رو نادیده بگیرم و وقتی دیدمشون اعصابم به هم نریزه و خیلی ریلکس باشم. انصافا تونستم بعد از کلی تمرین در جلسه امروز که برای نوشتن کتاب با دکتر ف.ص و دکتر ع.ش برگذار شد سنگ تموم بذارم. امیدوارم بتونم همیشه اینطوری ریلکس باشم.
حال و هوای عجیبی دارم. بعد از عقدمون بیشتر به مامان داداش و بابا وابسته شدم، احساس میکنم تکه هایی از وجودم هستن که بدون اونها عذاب میکشم، اونم نه دست و پا بلکه قلب و چشم. خدایا از تو برای همیشه و همیشه براشون سلامتی و شادی آرزو میکنم.
کم کم دارم برای عروسی آماده میشم. فقط میتونم بگم که خونه ام نصف و نیمه آماده شده. یخچال فول سامسونگ خریدیم. یه جفت فرش دستباف مادر همسری بهمون هدیه داد. تخت و میز توالت بابا جونم لطف کرد بهمون هدیه داد. یه سری لوازم ضروری مثل قابلمه و کتری و قوری و سرویس 24 نفره غذاخوری خریدیم، جاروبرقی از تهران خریدم و بردم، یه غذاساز فلیپس خوشگل خریدیم و یه سری خرت و پرت دیگه که بتونیم باهاش زندگی مشترکمون رو شروع کنیم. تلویزیون و میز تلویزیون، اتو و مینی واشر هم باید بخریم. دست بابا جونم درد نکنه که به جای جهیزیه پولشو بهمون داد تا یه آپارتمان بخریم و اول زندگیمون صاحب خونه بشیم.
میخوام برم برای خودم لباس عروس انتخاب کنم، چقدر از بچگی دلم میخواست لباس عروس بپوشم. چقدر خدا بعد از اون همه سختی بهم لطف کرده و همه چیزو یهویی بهم داده، پدر خوب، مادر خوب، برادر ناز، همسر گل، خانواده همسر عزیز، استاد راهنمای دلسوز، شرایط مالی مناسب و چه خوب که بعضی چیزا رو ازم گرفت، خانواده پدری!
همه دوستام میخوان بیان عروسیم، احساس میکنم عروسی خیلی خوبی خواهد شد و به همه از جمله خودم خیلی خوش خواهد گذشت. فعلا یه پروسه سخت خرید کردن داریم. ولی میدونم تا چشم باز کنم ته آذر میرسه و روز عروسی.
خدایا برای همه عزیزانم و بنده های عزیزت آرزوی سلامتی دارم. ممنونم که تونستم به جایگاهی که دوست داشتم برسم.
برچسب: آذر زیبا فر,آذر زیبا نقش,آذر زیبا نقش تبریز,
نویسنده: کیان هاشمی