دیروز رفتیم ولایت پدری. برادر شوهر رو چند روز پیش جراحی آپاندیس کرده بودن. ناهار رفتیم خونه برادرشوهر. قبلش که رسیدیم شهرستان اول رفتیم خونه مامان من تا لپ تاپم و وسایلی که خریده بودیم رو بگذاریم. مامانم تا دم در اومد ولی این شوهر از ماشن پیاده نشد. با غر غر من پیاده شد و با مامانم دست داد. نمیدونم من اگر بودم و مادرش تا دم در میومد و من از ماشین فقط دست تکون میدادم چه حالی میشد؟ واقعا نمیدونم چرا همه جیزو از من توقع داره ولی خودش اصلا اهمیت نمیده و فکر میکنه که چون مرده براش حرف در نمیاد. شایدم مامان بابای من محبت بیش از حد کردن و طرف جنبه نداره. یا فکر میکنه که وظیفه اوناس و این هر رفتاری بکنه اونا به دل نمیگیرن.
خلاصه رفتیم خونه برادرشوهر ناهار خوردیم و تا ساعت هفت عصر هم اونجا بودیم. من چیزی نگفتم و ترجیح دادم طرف با خانوادش باشه. حالا ساعت هفت و نیم تازه داریم میریم شام خونه بابای من. ایشون خریدهای مادرشون رو کردن، مادرشون رو تا دم در خونه رسوندن (وظیفشونه و درست من هم حرفی ندارم). رفتیم خونه بابام، نشسته پای گوشی همش داره پیام میره و پیام میاد. بعد از شام داداشم یه کوچولو ماشین رو ازش گرفت تا از خونه پدر دوستش یه کاغذ بیاره، باید میبرد جایی. رفت و زود برگشت و تشکر کرد و سوئیچ رو دا. حالا یکم من فیلم عروسیمون رو روی فلش زدم به تلویزیون تا مامانم طفلک یکم از کسالت دربیاد. که اونم نشون نداد. حالا من هی سعی میکردم و فیلم قطع و وصل میشد. این آقا یهو حالش دگرگون شد. نه میوه خورد نه چیزی. بعد با اخم به من گفت بریم. مامانم تنهاست. حالا ما ساعت هفت و نیم رفته بودیم خونه بابام ساعت ده بود تازه که این آقا پاشد. من هم لباس پوشیدمو رفتیم. خلاصه اینکه ایشون توی خونه مادرش هم اخمش دو برابر شد. من رفتم خوابیدم. شب به شدت سرفه میکردم. صبح منو بغل کرده که منم پسش زدم. حالا با کلی اخم توی ماشین میگه میدونی چرا من دیشب ناراحت شدم؟ میگم نه! میگه چرا برات مهم نبوده! میگم آخه کسی که ناراحته اخم نمیکنه حرفشو میزنه. دیگه لال شد و هیچی نگفت.
من علی رو دوست دارم. شاید خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم. ولی نمیخوام پررو بشه. راستش زیاد جنبه نداره. از کارهایی که میکنه و من به شدت اذیت میشم اینه که برای خانواده خودش هرچقدر که بگی خوشش میاد و خرج میکنه ولی تا مراسمی از خانواده من باشه یا بخوام برای مامانم چیزی بخرم قلبش میاد تو دهنش. ماشالا پولمون هم که سر هر ماه واریز میشه با حساب ایشون و حساب دخل و خرج با ایشونه. بعضی وقتا کلی سین جیم میکنه که فلان قدر پول تو حسابت چرا اینقدر کم شد. من باید این عادتهاشو از بین ببرم. خانواده من و ایشون یکی هستن. هرقدر برای خانواده خودش خرج میکنه همونقدر هم من دلم میخواد برای خانواده خودم خرج کنم.
خلاصه که ایشون الان برای خودشون شام گرم میکنن و میخورن. چایی دم میکنن و مینوشند. لباس میشورن. بی اجازه یا حتی خبر میرن بیرون و میان و منو تحویل نمیگیرن.
منم دلم میخواد ببینم این وضع تا کی ادامه داره. سعی میکنم تا آخر این هفته حداقل مقاومت کنم. بلاخره شوهر هم یه چیزی هست که آدم کردنش صبوری میخواد.
برچسب:
نویسنده: کیان هاشمی