امروز سی دی ماه هست. یعنی یک ماه از زمستون هم رفت و من هنوز هم درگیرمراحل ابتدایی پایان نامه یا چه عرض کنم مقاله های مروری پایان نامه هستم که قرار بود مهر یا آبان تحویل استادم بدم. قرار بود این ماه روی فصل اول دوم و سومم کار کنم که متاسفانه حتی یک بند هم ننوشتم. با وجودیکه از صبح تا شب تقریب میتونم کار کنم ولی به شدت ذهنم مشغوله. اونهم طوری که فقط فکر و خیالات مبهم و پیچیده و ترسناک و پیش قضاوتیها از هر کس و هر جایی از ذهنم رد میشه و من اصلا نمیتونم تمرکز روی یک موضوع داشته باشم. سعی میکنم تا استراحت کنم و حداقل بتونم با خواب بخشی از آرامش ذهنی خودم رو برگردونم ولی متاسفانه نمیشه و نمیتونم. و فردا همون آش و همون کاسه. البته این ماه به شدت درگیر دندون دردهای مزمن شدم. مجبور شدم عصب کشی روی یکی از دندونهام که از قبل هم پر شده بود انجام بدم با این حال هنوز هم دندونهام نیاز به معاینه و کار دندونپزشکی دارند. وقتی از دندونپزشکی تموم شدم مادرشوهر خودش رو مهمون کرد و مجبور شدم به خاطر اون یه مدتی رو کار نکنم یعنی تقریبا یک هفته تمام. بعد هم استخر رفتنهای هر روزه با ایشون باعث سرماخوردگی و کسالتم شد. و این هفته هم فقط خواب و خواب و خواب تا بلکه اثر اون مسکنهایی که برای سرفه و دندون درد و سرماخوردگی مصرف کرده بودم از بین بره. از طرفی نگاههای مظلومانه همسرم و اینکه تمام تلاش سی ساله اون برای درس خوندن و دکتری گرفتن و تحقیق و پژوهش بینتیجه مونده و نتونسته به شغل دلخواهش یعنی هیات علمی شدن برسه دلم رو بد جور آتیش میزنه. خیلی دلم براش میسوزه و وقتی برمیگرم بهش نگاه میکنم احساس میکنم وحشتناک دوسش دارم. دیروز که میخواستم ازش جدا بشم و بیام تهران واقعا خیلی برام سخت گذشت.
الان دانشگاه هستم. صبح رسیدم و توی راه مدام برای خودم زمزمه کردم که نمیرم بخوابم. خدارو شکر که قطار تاخیر داشت و من امروز با تاخیر رسیدم تهران و تقریبا آفتاب طلوع کرده بود. هوا هم ابری و گاهی برفی میشه. تقریبا آرامش توی دانشگاه حاکم هست چون انگار امروز روز آخر امتحانات ترم بوده. ولی من درگیر تشویش عجیبی هستم. خصوصا که روز به روز پیشرفت کسی رو میبینم که کلا در این دوره دکتری نمیتونم و نمیتونستم جز آدمیزاد یا مودبانه تر بگم جز هملاسی یا همرشته ای خودم به حساب بیارم. هر روز مقاله و ترجمه کتاب. من خیلی از اون عقبتر افتادم. در پستهای قبلی هم گفتم که سعی میکنم و تصمیم دارم برای خودم برنامه داشته باشم و با سرعت بیشتری حرکت کنم ولی به 1م عمل نکردم. فکر میکنم الان وقتش باشه که خودم رو از خیلی از چیزها تحریم کنم و در بعضی مواقع برای خودم جایزه در نظر بگیرم.
من هفت مقاله و سه چهار کتاب از اون فرد منفور زندگیم عقب هستم و باید جبران کنم. با این حال الان هدف من علاوه بر جبران این ماجرا (چون اون هم داره به شدت کار میکنه و مطمینا دست نگه نمیداره تا من بهش برسم پس من باید دو سه برابر بیشتر از اون کار کنم) اینه که پایان نامه خودم رو سریعتر پیش ببرم. من هدفم اینه که به ترم بهمن دانشگاه طرف تعهدم برسم پس باید حداکثر دی ماه دفاع کنم. پس من یازده ماه زمان دارم تا کارم رو انجام بدم و در عین حال پیشرفت علمی و تکمیل رزومه هم داشته باشم.
من امروز یکی دیگه از مقالات مربوط به کارم رو خوندم و فقط یک مقاله باقی مونده تا ترجمه ها تموم بشه و شروع کنم به نوشتن مقالات مروری خودم. یکی دو مورد هست که حتما باید یادآوری کنم و اون اینکه من امروز حتما باید یک برنامه برای خودم بنویسم. یک برنامه منعطف ولی روزانه، هفتگی و ماهانه تا یازده ماه آینده.
مورد دوم اینکه من باید در مورد خوابیدن، بیدار شدن، کار کردن و همه چیز و همه چیز کمی به خودم سخت بگیرم. یکی از کارهای زشتی که این اواخر میکنم اینه که تا زمانی که دلم بخواد میخوابم و زمانی که دلم بخواد بیدار میشم. زمانی که دلم بخواد میام تهران و زمانی که دلم بخواد میرم و به سختی بعدیش فکر نمیکنم. زین پس این موارد تحت کنترل و اجبار خواهد بود. یک مورد دیگه اینکه حق ندارم بدون تحویل یک کار مفید یا رسیدن به نقطه ای که برنامه ریزی شده بود کارهای دیگه حتی ضروری انجام بدم.
میام و بیشتر مینویسم در پستهای بعدی
برچسب:
نویسنده: کیان هاشمی