بلاخره ظهر رسید و بخلاف میلم ناهار نخوردم و منتظر بودم تا آقا بیاد. اومد و سلام کرد و سلام خشکی تحویلش دادم. ناهار خورد و کمی سرگرم بود تا اینکه گفت ناهار نمیکشی؟ منم پاشدم ناهارشو کشیدم. خواستم مال خودمو ببرم توی اتاق بخورم ولی نشستم پای میز. سوال کرد که "میتونم یه سوالی بپرسم". با تکون سر گفتم بله. باز شروع کرد به اینکه حتی اگر من سر چیز بیخودی ناراحت شده باشم باز هم حق ندارم ازت انتظار داشته باشم که بپرسی چرا ناراحتم؟ یکم حرف بینمون رد و بدل شد تا اینکه گفت دلم از اینکه ناراحتیم برات مهم نیست بدجور شکسته. دلم شکست. به من گفت خیلی مغروری که به احساساتم ارزشی قائل نیستی.
بوسش کردم و با گریه اومدم توی اتاق. ناهارشو خورد و اومد بازم بوسم کرد. راستشو بخوای بدجوری به این ابراز محبتش عادت کردم. راست میگه همیشه که ناراحتم میپرسه و از دلم در میاره. ولی من خیلی محکم هستم و نمیتونم از کسی بپرسم. به هر حال تصمیم گرفتم از این به بعد یکم بیشتر بهش بها بدم. واقعیت اینه که خیلی دوسش دارم.
برچسب:
نویسنده: کیان هاشمی