دلم میخواد کمی از حال و هوای این روزها حرف بزنم. ما رفتیم مشهد و برگشتیم. سفر خوبی بود. من حاجاتم رو از امام رضا خواستم. ازش خواستم به برادرم کار خوبی بده، به پدر و مادر و اون سه فرد خاص زندگیم، به همسرم و برادرم به همه سلامتی بده. کاری کنه که آبرومند زندگی کنیم. دعا کردم برای سمانه، برای دختر خالم، برای همه و همه کسایی که توی ذهنم بودن. یه روز صبح خدا منو از خواب بیدار کرد و با همسرم و همسفرهام رفتیم حرم برای نماز صبح، اونجا نماز خوندیم و دعا کردیم. نماز حضرت محمد خوندیم و کلی از خدا حاجاتمون رو خواستیم. بعد از اون یه دور بازار اطراف حرم رو گشتیم و کمی سوغاتی خریدیم. و برگشتیم. با یه کوله بار از امید و آرزو. ساعت حدود پنج صبح رسیدیم خونه، نماز خوندیم و خوابیدیم. بعد از بیدار شدن، من صبحانه و ناهار درست کردم و بعد از جمع و جور کردن و مرتب کردن وسایل و خونه عازم شهرستان پدری شدیم. اونجا هم خوش گذشت. چهار روز اونجا بودیم. عید قربان شد. برای من مامانم انگشتر زیبایی آورد. همه چیز آبرومندانه شد. روز جمعه هم برای دختر خاله نوعروسم عیدی آوردند و بعد از خونه خاله عازم خونه خودمون شدیم تا خودمون رو برای روز شنبه و مصاحبه جذب هیات علمی همسری آماده کنیم. صبح زود ساعت پنج و نیم از خواب بیدار شدیم و بعد از نماز راهی ز شدیم. توی راه خواب عمیقی منو درگیر کرد. همسرم هم نگه داشت و در جای خلوتی از جاده توی ماشین خوابیدیم. بعد از رسیدن به دانشگاه به اتاق آقای مهندس رفتیم. خدا جد و آبادش رو بیامرزه و به خانوادش سلامتی بده، کار ما رو راه انداخت. مصاحبه شروع شد و من دل توی دلم نبود. طفلک همسری انگار قلبش توی شکمش بود. مدام پرش شکم داشت از استرس. مصاحبه تموم شد و الان روزهای سخت انتظار ماست برای شنیدن جواب مصاحبه. بله یا نه؟! خدای من، ما هرکاری از دستمون برمیومد کردیم. دعا به درگاه تو، توسل به امام رضا، نذر و نیاز برای قربانی و مسجد روستای بین راه و سرپرستی دو طفل یتیم و فقیر و غیره. ما هر کاری کردیم تا حقمون رو پس بگیریم و دوران طوری چرخید و راه طوری باز شد که ما از ناممکن روز اول رفتن به دانشگاه و شنیدن جواب شوکه کننده (که مصاحبه انجام شده و مدارک شما ناقص بوده) تا اینجا که مصاحبه با حضور اساتید دو دانشکده پزشکی و داروسازی بود رسیدیم. راه راهی بود که تو هموار کردی. از تو خذای عزیز خواهش میکنم که اگر صلاح میبینی همسر من رو هم لایق کرسی ببین و به آرزوی شیرین استادی برسون. خدای عزیزم فردای روزی که از مشهد رسیدیم خبر دعوت برادرم به کار رو شندیم. الان میفهمم که صدای من رو میشنوی و حتما اگر صلاح بدونی خواسته های من رو برآورده میکنیی. خدای من به من صبر و تحمل بیشتری بدهتا بتونم پیشامدهای زندگی خودم رو بپذیرم. خدایا بعد از این همه سختی خواهش میکنم نظری به خانواده کوچک ما بیانداز.
تا فردا که خبر مصاحبه رو اعلام میکنن پشت و پناهمون باش