در این دو روز رکورد پست گذاشتن رو شکستم من. دیروز صبح کمی بیحال بودم. صبح موقع سوار شدن به مترو کارگر مترو به یه خانومی اشاره کرد که از پله معمولی پایین بره و سوار پله برقی نشه چون خرابه. اون خانوم هم بهش گفت خاک بر سرتون که هر روز همه چیزتون خرابه. دلم برای اون کارگر خیلی سوخت. گذشت و من رسیدم به دانشگاه. منتظر موندم تا مسئولین محترم بیان در سایت رو باز کنن. متاسفانه این صبر از ساعت یه ربع به هشت تا نزدیک نه طول کشید. بعد از اینکه در رو باز کردن تا اومدم شروع کنم به کار کنم صدای گریه و جیغ زنی که احتمالا مادرش توی بیمارستان خاتم یا مطهری فوت شده بود اومد. نعره میزد و مادرش رو میخواست. چشمام پر از اشک شد و دلم به حالش سوخت. چقدر سخته از دست دادن مادر
. گذشت و من برای انجام کارهای اداری مربوط به چاپ مقاله و طرح کمی توی دانشکده بالا پایین رفتم. بعد از ظهر هم به بطالت گذشت و بعد از ساعت پنج کمی روی پروژه هام کار کردم و ساعت هفت انگشت زدمو راه افتادم سمت خونه. تقریبا اون خونه یا بهتر بگم لونه ی پنجاه متری یک ساعت و نیم با دانشکده فاصله داره. تصمیم داشتم سر راه سری به بنگاهی که خونه رو ازش اجاره کردیم بزنم و کد رهگیری اجاره رو بگیرمو برای وام مسکن ثبت نام کنم. وارد بنگاه که شدم، اون آقایی که دلال اصلی معامله ما بود نبود. من برای یه نفر دیگه کارم رو توضیح دادم. اون یه نفر بسیار قیافه زشتی داشت و معلوم بود که اهل ادب و درست حرف زدن نیست. بعد از شنیدن حرفام شروع کرد به غر زدن و اینکه چرا تقاضای کد کرمو کد منسوخ شده و دگه دیر شده و چند روزی باید صبر کنمو چرت و پرت. بعد خود اون دلال اصلی اومد. من بهش گفتم ما تیر ماه از تو خونه رو اجاره کردیم و الان شهریوره تو باید تا الان این کد رهگیری رو آماده میکردی. اون هم گفت شما باید یادآوری میکردی و از این حرفا. بعد من ازش پرسیدم کد رهگیری چیه و اون یکی آدم لاته گفت اصلا این نمیدونه که کد یعنی چی از ما کد میخواد. من هم بهش پریدم و گفتم آقا من مگه بنگاهی ام که بدونم کد چیه، دانشگاه از من کد خواسته منم از تو کد خواستم. دیگه این شد که جرو بحث منو اون شروع شد و شدت گرفت. یعنی مشتری مداری و رضایت مشتری در ایران در حد صفره و شایدم منفی باشه. دیگه آخر سر بعد از کلی دعوا قرار شد چند روز دیگه هماهنگ کنه و کد به ما بده.
من اعصابم کلی خورد بود و خونه هم که رفتم حالم مساعد نبود. مخصوصا که با این دو تا همخونه هم حال نمیکنم به اون صورت. به هر حال رفتم خونه و دیدم شامی در کار نیست. دست به کار شدمو یه شوید پلو گذاشتم با یه تن ماهی سه تایی خوردیم و بقیه شهرزاد رو نگاه کردم و خوابیدم تا صبح زود بتونم بیدار بشم و بیام دانشکده. صبح حدود ساعت یه ربع به هفت از خواب بیدار شدم و بعد از جمع و جور کردن وسایلم از خونه زدم بیرون. با مترو رفتم تا میدون صنعت تا از اونجا با تاکسی برم تا ونک، معمولا این مسیر سریعتر از مسیر قبلیه. سوار تاکسی صنعت به ونک شدم یه ون بود. یه آقایی راننده بود که ظاهر متشخصی داشت. توی راه یکی کوبید به پشت این ون. تقریبا نزدیکای سازمان انتقال خون. این آقای راننده قشنگ پیاده شد و با اون راننده که بهش زده بود درگیری لنفظی و همزمان فیزیکی پیدا کرد. همش دستای همو میزدن و مشت میزدن. اعصابمون به هم ریخت بعد کلی کتک کاری چون توی اتوبان بودیم اومد نسشت و اونیکی ماشین هم اومد کنار این دوتایی با هم توی اتوبان در حال رانندگی از شیشه به هم فحش میدادن و میخواستن با ماشین همو بزنن. این وسط مسافرا جونشون در خطر بود و هر لحظه احتمال تصادف میرفت. بلاخره با اعتراض راننده کمی آروم شد و جوی میلاد نگه داشت تا یکی دو نفر پیاده شدن. بعد دوباره یه ماشین پیچید جلوش و این توی اتوبان به شدت ترمز کرد. دیگه یکی از آقایون مسافر شروع کرد به اعتراض که درست رانندگی کن، این چه طرز رانندگیه، اون از دعوی اول صبحی، اون از مانور دادن با اون آقا اینم از ترمز زدنت و ... اون راننده هم هر چی از دهنش در اومد بهش گفت. جالبه خودش هر فحشی دلش میخواست میداد بعد به اون آقا میگفت بی ادب
. خلاصه اول صبحی کلی اعصابمون به هم ریخت. اون آقا موقع پیاده شدن گفت آقا حرمت مسافرت رو نگه دار. ولی بازم این آقا بهش گفت بی ادب. خلاصه اینکه من موضوع این دوتا رو ربط دادم به موضوع دیشب و دعوا با اون بنگاهی نادون. اول اینکه واقعا رفته رفته هم وضعیت اقتصادی و هم اخلاقی افراد پایین میاد. همه دوست دارن با ساده ترین راه و با کلاه گذاشتن سر هم همه چیز به نفع خودشون تموم بشه. مردم از همه کس و همه چیز طلبکارند. مردم فرهنگشون خیلی پایین اومده. به قول اون یه نفر که نمیدونم کیه فرهنگ فقط به ریشه داشتن نیست به رفتار فعلی و آتی هم بستگی داره. مثل درخت نخل، هرچقدرم که ریشه توی خاک داشته باشه، سرش نباشه یعنی هیچی به هیچی. ماها فقط بلدیم به گذشتگان افتخار کنیم درحالیی که الان هیچکس از خودش مایه نداره. توهین کردن به هم خیلی عادی شده. خیلی ریلکس همدیگر رو زیر سوال میبریم و شخصیت هم رو خورد میکنیم.ولی من باید یاد بگیرم که "من مسئول رفتار مردم نیستم. چون من مسئول تربیتشون نبودم" پس نباید از حرفای مزخرف این و اون و از قضاوتهای احدی ناراحت بشم.
نمیدونم واقعا آیا به صلاح هست که عمر عزیزی رو که خدا داده توی این مملکت و اینجوری خراب کنم و هدر بدم؟ نمیدونم آیا صلاح هست جایی زندگی کنم که امنیت شغلی و روانی برای من نداره؟ واقعا نمیدونم آیا درسته که همچین جایی بچه ها رو بزرگ کنم. دلم میخواد یه جای آروم باشم. یه جایی که روانم در آرامش باشه. خدایا کمکم کن.