خرید بک لینک

آخرهای مرداد دغ و سوزان هست. امسال خیلی گرمتر از سالهای پیش بود و من این گرما با تمام وجود حس کردم. هر سال تابستونا و زمستونا دمای بدن من یکی بود. خنک خنک. اما امسال نمیدونم به لطف ازدواج بوده یا هر چیز دیگه گرم گرم بودم. خبری از پاهای خنکی که همه میومدن و خودشون رو میچسبوندن نیست. همیشه مامانم بعد از دست زدن به پوست خنکم میگفت خوشششش به حالت، و من عمق گرمای بدنش رو از روی اون پوست ظریفش حس میکردم. چقدر دوستت دارم مامان، چه اینو بتونم بهت بگم و چه نتونم بگم، اینو بدون که من همیشه عاشق اون یکرنگی و صبرت هستم. اینکه چقدر توی زندگی از خودت گذشتی فقط برای من و برادرم.

این روزها روزهای خوبیه، یهویی امام رضا منو طلبید که برم و آرزوهام، خواسته هامو، درد دلهامو باهاش بکنم. منی که قسم خورده بودم نرم مشهد، ولی وقتی طلبیده میشی اصلا یه چیز دیگست. میخواستیم جمعه سوم شهریور راه بیافتیم و بریم ولی انگار همسری رو برای مصاحبه دانشگاه ز دعوت کردن. همون روزی که صبحش ما از مشهد میرسیم زنجان. خواستیم روز حرکتمون رو تغییر ندیم ولی همسری استرس گرفت و مجبور شدیم بلیتها رو برگردونیم و دو روز زودتر بلیت بگیریم تا دو روز هم قبل از مصاحبه خونه باشیم و خیالمون راحتتر باشه. خلاصه اینکه امام رضا دو روز هم صبر نکرد و درشو باز کرده و مارو صدا میکنه.

یا امام رضای غریب، کلی باهات حرف دارم، کلی باید باهات درددل کنم کلی ازت خواسته مادی و معنوی دارم. آخه من نزدیک چهارده ساله که ندیدمت. برای اون سه فرد خاص زندگیم، برای برادرم، مادرم، پدرم، دخترخالم، برای همسرم و خودم کلی خواسته دارم ازت. یا امام رضا تو رو به روح اون خواهر غریبت درد دل من خواهر رو هم درک کن و حاجاتم رو از خدا بگیر.

خدای بزرگم بابت همه چیزایی که بهم دادی و ندادی شکرت.

نوشته شده توسط NiceMoon | لینک ثابت |

برچسب: سفرهای, نویسنده: کیان هاشمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:07

صفحه بندی