بعد از یه مدتی که غرق در خودم بودم دوباره دارم مینویسم. از زندگی و از هر چیزی که توی فضای ذهنم درحال عبور و مرور هست. مرداد ماه شد و من کلی کار نکرده دارم. کلی دلمو خوش کردم به اینکه میشینمو قلم به دست میگریمو همه ی نانوشته هایی که از اردیبهشت روی دوشم سنگینی میکنن رو مینویسم. ولی نمیدونم چرا هر لحظه از زندگی خودم رو با خیالات موهوم و حرفهای بیخود ناراحت میکنم. تقریبا خنده ی من زود محو میشه و خیلی زود از چیزهای بیخود و خصوصا از حرفهای دیگران حتی بچه ها هم میرنجم. دلیلش برای خودم هم نامفهومه. چرا؟
احساس میکنم اعتماد به نفسم خیلی پایین اومده و باید کمی که نه خیلی زیاد روی خودم کار کنم. این روزها جرقه هایی از تلاش دوباره برای گرفتن سکان علمی و فعالیتهای رشته خودم در ذهنم روشن شده. دارم به این فکر میکنم که دوباره مثل دوره کنکور دکتری و ارشد، مثل روزهای دوره لیسانس تمام تلاشم رو بکنم و به جایگاهی برسم که همیشه میخواستم. دلم میخواد همین الان پاشم و بشینم پای مقالاتی که همه نیمه تمام مونده، دلم میخواد یهویی باز دوباره بشم همونی که چند سال پیش بودم. همونی که از بین نه نفر آدم پر مدعا فقط اون تونست قبول بشه دکتری، فقط اون تونست اولین نفر دفاع کنه، فقط اون تونست شاگرد ممتاز کلاس باشه، ازدواج موفقی بکنه و خوشحال باشه. دلم میخواد باز هم دوروبرم پر باشه از کتاب و دفتر و نوشته و خط زده. فقط اینطوری که باشه میتونم به برادرم و مادرم و پدرم و زندگی خودم کمک کنم.
امروز چهارم مرداد ماه هست و من کلی از نوشته های امروز وبلاگم خوشحالم. خدایا خودت کمکم کن تا بتونم این حسو روشن نگه دارم. خودت کمک کن تا از همین امروز و نه فردا شروع کنم و بعد از مدتها بشم همونی که بودم. مثبت اندیش، خوش منش، مهربون و ناز. خدایا کمکم کن تا دوباره اعتبارمو پیش استادم به دست بیارم.
ممنونم. و به زودی میام.