خرید بک لینک
سلام

خرداد از نیمه گذشته و من چندباری رفتم تهران و برگشتم ولی متاسفانه فرصت نشده تا بیام و در مورد اتفاقات مهم زندگیم بگم. خرداد برای من ماه خاصی بود. بعد از کلی تلاش و کوشش برای تموم کردن فصلی از کتاب که قرار بود به خانم دکتر تحویل بدم و تموم کردن گزارش طرحی که سال نودو چهار تصویب شده بود و هنوز تموم نشده بود این دو کار با خوبی و خوشی به پایان رسید. نمیدونم چرا بعضی وقتا برای انجام بعضی کارها مقاومت میکنم. مثلا در مورد بخش ارزیابی طرحم، اصلا نمیتونستم برم بیمارستان و همش احساس میکردم همکاری خوبی باهام نمیشه و بهتره از مادرهایی که در دسترسم هستن برای ارزیابی استفاده کنم نه مادرهایی که توی بیمارستان هستن. این فکر یه جورایی غیراخلاقی بود. بلاخره پا گذاشتم روی شیطون لعنتی و رفتم بیمارستان و از ساعت سه تا ساعت هفت کارم رو تموم کردم. به سلامتی گزارش پایانی هم نوشتم و تحویل دادم.

روز هفتم خرداد دعوت بودیم برای افطاری و عصرش هم که رفتیم سرخاک پدر همسری چون هفتمین سالگرد فوتش بود و این افطاری هم به بهانه سالگرد به پا شده بود. ساعت پنج راه افتادیم و رفتیم تا رسیدیم اونجا شد ساعت هفت. رفتیم سر خاک و از اونجا رفتیم دنبال اون موردی که تقاضای ویلچر برقی کرده بود. برگشتیم خونه مادر همسر و بعد از احوالپرسی و اینا خواهر شوهر یه حرف زشتی به من زد که واقعا ناراحت شدم. ناراحتی من به کنار احساس کردم خودش خورد و خمیر شد. اینجا من فهمیدم که دهن آدم و زبون تلخ چقدر میتونه کلاس آدم رو پایین بیاره و چقدر شخصیت خود طرف رو خورد کنه. ناراحتی ام رو توی ماشین به همسری ابراز کردم و اون بنده خدا از حرف خواهرش کلی ناراحت بود. به هر حال من به روم نیاوردم و رفتیم افطار تالار و برگشتیم و خودشون احساس کرده بودن که چقدر ضایع کردن خودشون رو. بعد همه رفتند و ما هم رفتیم خنه مامانم و بعدش برای خواب برگشتیم خونه مادرشوهر. سحری بیدار شدیم و بعد از سحر راه افتادیم سمت خونمون. توی راه واقعا ناراحتیم بیشتر شد. حتی با همسر هم حرفی نداشتم بزنم. این قهر چند روی طول کشید و فردای روزی که برگشتیم داشتم افطاری درست میکردم و همسری اومد حرف و باز کرد و منم دلم رو خالی کردم و تا حالا هرچی خواهر و مادرش گفته بودند براش گفتم. اون هم ناراحت شد. رفتم تهران و برگشتم باز هم ناراحت بودم و باهاش سنگین برخورد میکردم. طوری که شبا اون یه طرف تخت میخوابید و پشتش رو به من میکرد منم یه طرف تخت. بعد از چند روز قهر شب موقع خواب باز رومونو از هم برگردوندیم. بعد از حدود نیسم ساعت همسری دستمو گرفت و دیگه طاقت نیاورد. بنده خدا تقصیری نداشت ولی باید میفهمید که مادر و خواهرش اونطوری که تبلیغ میکرد نبودن و اذیت کردن. به هر حال باهم کلی حرف زدیم و مشکلات رو گفتیم و آشتی کردیم. خدا وکیلی همسرم رو خیلی دوست دارم. تصمیم گرفتم کم براش ناراحت بشم و هر حرفی شنیدم فورا باهاش در میون بذارم. از طرفی هم تصمیم گرفتم یه خط و یه محدوده بکشم دور خانوادش و یه حد و حدودی براشون بذارم و خودم یه قدم عقبتر وایستم. الان ارتباط تلفنی خودم رو خیلی کم کردم و سعی میکنم باهاشون کاملا رسمی باشم.

اینطوری فکر میکنم خیلی بهتر باشه. صمیمیت نتیجه برعکس میده. ضمنا فهمیدم که مایه گذاشتن از ما برای عروس وسطی چه منطقی داره و اینا برای اینکه دل اون رو خوش کنن و راضی نگهش دارن، سعی میکنن جلوی ما بیشتر به اون محبت کنن و به ما کم محلی. خیلی جالبه این منطق احمقانه. مهم نیست، نه رفتار اونا و نه عروس حسودشون که سرتاپا کرم حسادت به جونش افتاده و مثل خوره داره میخوردش. حتی چشم نداره منو ببینه. دلش نمیخواد یه لحظه هم با من بشینه. راستی یه روز به زور مادرشوهر اومدن خونمون یکی دوساعت. خونه زندگی منو دید و هیچ تبریکی نگفت، موقع اومدن یه دست خشکو خالی داد و موقع رفتن هم با اخم رفت.

این رفتارش برای من زیاد ناراحت کننده نیست. چون میدونم از روی حسادته و احساس کمبود و عقده داره. تصمیم دارم خودمو در سطح اینا پایین نیارم و محکم باشم. میدونم که وقتی کسی در برابرت کم بیاره از این رفتارها میکنه. پس من قوی و محکم هستم.

الان اونچه که برام مهمه زندگی خودم و شوهرم و خانواده خودمه. احترام اینها هم سرجاش.

خدایا روزه هامونو قبول کن. این ماه منو همسری باهم میشینیم پای سفره سحر و افطار. خدایا خودت کمکون کن زندگی خوبی داشته باشیم. ماشین خریدنمون هم فعلا کنسل شد تا ایشالا وقتی که اوضاعمون تثبیت بشه.

فعلا خدانگهدار

نوشته شده توسط NiceMoon | لینک ثابت |

برچسب: نویسنده: کیان هاشمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 3:25

صفحه بندی